|
امشب شب آخر من است. فردا، قرار است "ما" شوم...
دعا بفرمایید. پيامبر صلىاللهعليهوآله : بعضی دل ها، گرفتن را خوب یاد گرفتند.
خدا عجیب علاقه دارد وقتی یک چیزی را خلق می کند یک عالمه قرینه توی آن به کار ببرد.
همین صورت خودمان. توی آینه دقت کرده اید؟ یک ابرو این طرف ، یکی آن طرف یک چشم این طرف ، یکی آن طرف یک گوش این طرف ، یکی آن طرف دهان و بینی هم وسط . . توی دنیا چند تا برگ وجود داشته باشد خوب است؟ اصلا نمی شود شمرد . حالا خدا این برگ ها را برداشته یکی یکی وسط همه ی شان یک خط کشیده ؛ بعد دوباره این طرف و آن طرف همین خطی که کشیده یک عالمه خط دیگر کشیده که با هم قرینه اند و.... . از تقارن ها که بگذریم ؛ تناسب ها هم برای خودشان عالمی دارند . شاید بعدا از تناسب ها هم چیزی نوشتم. اگر از دیدن کسی یا منظره ای یا چیزی لذت می بریم به خاطر همین تقارن ها و تناسب هاست. . حالا فکر کن خدا بخواهد عزیزترین و زیباترین مخلوقات خودش را نقاشی کند. خوش به حال آنهایی که دیده اند . ما فقط اسم هایشان را دیده ایم. خدا حتی با اسم های آنها هم قدرت نمایی کرده.
محمد علی فاطمه حسن حسین
یک اسم را گذاشته وسط و این طرف و آن طرفش دوتا اسم گذاشته دوتای سمت راست را که می شناسی؟ با هم برادرند دوتای سمت چپ را هم که می شناسی؟ با هم برادرند اسمی که وسط است ، پنج حرفی است از برادرهای سمت راست یکی چهار حرفی است و یکی سه حرفی از برادرهای سمت چپ هم یکی چهار حرفی است و یکی سه حرفی حالا یک اسم پنج حرفی داریم که یک اسم سه حرفی این طرفش هست (علی) و یک اسم سه حرفی آن طرفش(حسن) . دوباره این طرف ترش یک اسم چهار حرفی است (محمد) و آن طرف ترش هم یک اسم چهار حرفی(حسین) سمت راست اسم مادرمان مجموعا هفت حرف هست و سمت چپش هم هفت حرف. این هفت حرف با آن هفت حرف می شوند چهارده حرف. انگار خودش توی این چهارده حرف ، هم هست و هم نیست . حالا آن چهارده حرف با پنج حرفی که باقیمانده با هم می شوند نوزده حرف. . نوزده هم که می دانید برای خودش اسراری دارد . من که سر درنمی آورم ولی درمورد این عدد بزرگانی مثل علامه ی حسن زاده صدها صفحه و حتی بیشتر قلم زده اند. همین بس که نوزده ، تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحیم است ...
ب س م ا ل ل ه ا ل ر ح م ن ا ل ر ح ی م
م ح م د ع ل ی ف ا ط م ه ح س ن ح س ی ن
وقتی خدا بخواهد با زیباترین تقارن عالم جانسوزترین روضه ی عالم را به تصویر بکشد این طوری می شود:
محمد علی فاطمه حسن حسین
یک خانم... دوتا مرد این طرف دوتا مرد آن طرف... از اینجا حواسشان نبود دری را که می سوزانند، میخ دارد؟؟! ـ اگه منو بزنی می ری تو جهنم.
جهنم خیلی خطرناکه. تازه شیطون خیلی بده. دیالوگ یه دختر ۴ ساله. لینک نوشت مرتبط :خفه شو دل ها، راه های زیادی بلدند برای رفتن، وقت هایی که نگران می شوند.
قابل توجه علاقه مندان به داستان کوتاه: هنوز هم به روز شد. حقیقت تلخ است.
می فهمیدم تلخم ولی تصورش را هم نمی کردم حقیقت باشم! عشق وحشی است، حمله می کند. نگاه نمی کند ببیند حریفش قوی است یا ضعیف. . نمی فهمد بچه زدن ندارد!
عکس نوشت: ۲۲/۱/۹۱
http://bluefreinds.blogfa.com/post/10
http://ma-2.blogfa.com/post-227.aspx
http://ma-2.blogfa.com/post-222.aspx
http://ma-2.blogfa.com/post-24.aspx
http://ma-2.blogfa.com/post-25.aspx
http://2-7.blogfa.com/post-529.aspx
گرچه شهادت مادر، روضه نمی خواهد ... اشک ها که پر رو باشند، هرچقدر هم که ادبشان کنی که وقت آمدن باید اجازه بگیرند، بی طاقت که شدند، تهدیدت می کنند که اگر اجازه ندهی، بیشتر می آییم. پشت پاکت "غم" را نگاه نکرد، همان جایی که تاریخ انقضای کالاها را می نویسند. با هول و ولع خوردش. نمی دانست غم هایی که تاریخ مصرفشان گذشته، آدم را سیر نمی کنند!
+ برای علاقه مندان به داستان کوتاه: هنوز هم با یک مینیمال واقعی به روز شد.
۱۳ به در نوشت : سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم. شاید خسته شده بود که ایستاد، قلب مادربزرگم ! خداوند برش گرداند. دایی می گفت : خداوند سرمان را بوسید. هنوز دارم سرش را نگاه می کنم، جایی که خدا بوسیده است...
پ.ن: تب وقت خوبی را انتخاب نکرده بود برای سوزاندن من. وقتی دید خودم از پس خانه تکانی دلم بر نمی آیم، آورد مرا اینجا. خودش می خواهد گوشه های دلم را گردگیری کند، روحم را که بالش زخمی شده، خودم را ، که بی "او" شدم. خود بی "او" که به درد نمی خورد. اصلا می دانی این خود حجاب است برای "او". باید این "او" باشد تا این خود دستش را بگیرد و از میان برخیزد. خودی که خیلی وقت است وسط راه نشسته بی "او" ... سلطان ابالحسن، نود و یکم را خیس او کن. پ.ن: وبلاگ در حوالی حقوق با پست شب عید آپ شد. طاقتم را بردم بالا. نمی دانستم از ارتفاع می ترسد. از همان بالا افتاد و مرد! دیگر ندارمش. . از مهارت هایت، درآوردن اشک هایم است. راستی با پیاز چه نسبتی داری؟ همه ی کتاب ها مقدمه دارد. برای ورود به مطلب لازم است. می گویند یک چیز اساسی است. من برای شروع تو ، یک مقدمه احتیاج دارم. به گمانم چشم هایت خوب باشد. . . . . مقدمه تمام شد. فکر نمی کنم دیگر حرفی برای گفتن داشته باشم. خدایا به خوبان عزت داده ای به بدان ثروت ایمیل وارده! کیست گمراه تر از آن کس که بدون رهنمودی از جانب خدا، از هوای خویش پیروی کند؟ اینان گمراهند، زیرا کسی که از هوای خویش پیروی کند، از حق رویگردان شده و ستمکار است. و خداوند ستمکاران را هدایت نمی کند. سوره ی قصص.آیه ۵۰ مجنون و لیلی تنها یکبار رخصت دیدار یافتند و چون به یکدیگر رسیدند لیلی از مجنون به رسم عشاق چیزی طلبید، مجنون گفت از این دو جهان جز این جان ناقابل چیزی ندارم.
لیلی گفت : جان تو به چه کار آیدم؟ چیز دیگری ببخش. مجنون اندیشید و سپس از آستر جامه اش سوزنی بیرون آورد و به لیلی داد. لیلی پرسید: این چیست؟ مجنون گفت : آن خارها را که روزها در بیابان از سرگشتگی عشقت در پایم رخنه می کنند، شب ها با این سوزن بیرون می کشم. لیلی را غم در چهره پیدا شد و گفت : ناراستی ات در عشق معلوم شد. تو خار راه عشق مرا از پای بیرون می کشی؟
از کتاب نامه های منتشر نشده ی مجنون. + این پست ادامه مطلب هم دارد. ادامه مطلب عصا را به دست چپش گرفته بود و با دست راست دست احساس را گرفته بود و لنگان لنگان هدایتش می کرد به سمت مسیر درست، عقل.(می توانید "عقل" را بیاورید اول جمله خودتان)
بچه بود احساس، نمی فهمید. هی دستش را می کشید و در می رفت. زمین که می خورد، عقل می آمد، دستش را می گرفت، بلندش می کرد و با هم می رفتند. حافظه نداشت احساس! هنوز راه زیادی نرفته بودند، یادش می رفت زخم هایش! هر چی می خواست دست عقل را رها کند، عقل نمی گذاشت، محکم تر دستش را می فشرد. راهی که پیدا نمی کرد، خودش را زمین می زد. می غلطید توی خاک و همین که عقل لحظه ای از او غافل میشد، پا به فرار می گذاشت و فرسنگ ها دور میشد. بچه بود، کم حافظه بود، احمق و نفهم هم بود. بود! هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من
هر چه بری ببر مـــــبر سنگدلی به کار من هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر هر چه دری بدر مدر پرده اعتبــــــــــــــــار من هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار من هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار من هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست خوش هــــــــــر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من هر چه بری ببر مبر رشته الفت مـــــــــــرا هر چه کنی بکن مکن خـــــــانه اختیار من هر چه روی برو مرو راه خــــلاف دوستی هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من شوریده شیرازی دل ها عقل ندارند.
محکومند به مرگ. زندگی سیبی است که از وسط له شده ! بعضی ها نفسند، باید کشیدشان باد صدایش می آمد اما خودش نه. هوا هم سرد بود، سوز داشت اما باد نمی آمد. درست مثل تو، یادت می آید،خودت نه. هوا هم عطر تو را دارد، جنون دارد اما این "تو" نمی آید. برای کشیدن، بیا نقاشی را انتخاب کنیم، بهتر از درد است. هرچند نقاشی ات خوب نباشد. بعضی دردها آدم را مجبور می کنند داد بزند، ولی بعضی از دردها خیلی مظلومند، یواش یواش اشکت را درمی آورند... بالاخره شکست بغضش. خوب ازش مواظبت نکرده بود. من دلم گرفته بود، آسمان می بارید! |